«خال سیاه عربی»
نویسنده: حامد عسکری
حامد عسکری شاعر و نویسنده جوانی است که به روزنامهنگاری اشتغال دارد و در سالهای اخیر کتابها و نوشتهها و شعرهایش به شهرت رسیده است. او گرچه بیشتر بهعنوان شاعر شناخته شده اما برخی از آثار منثور او مانند «پریدخت» توان قلمی او در داستانسرایی را نشان میدهد و شاید به همین دلیل این اثر عاشقانه با استقبال بسیار گستردهای روبرو شد و در فرصت کوتاهی چندین بار به چاپ رسید و جالب آنکه یکی از قطعات این کتاب در فضای مجازی بهعنوان یک متن مستند تاریخی که در کتابخانه وزیری یزد نگهداری میشود دست به دست گردید.
حامد عسکری اخیراً از سفرنامه حج خود با عنوان «خال سیاه عربی» رونمایی کرد. کتابی خواندنی و شیرین که آغازی خاص و فراموشنشدنی دارد. نویسنده با تدبیری درست، بهجای آنکه از فرودگاه مبدأ یا لحظههای ورود به سرزمین حجاز شروع کند، دست خواننده را میگیرد و به گذشتههای دور خود میبرد تا جای پای نخستین ذهنیتها و تصورات کودکی از خدا و سفر حج را نشان دهد و او را برای سفر آماده کند.
او در ابتدای کتاب میگوید:«خدای کودکیهای من تا قبل از آنکه مدرسهای شوم، خدایی بود که مادرم به من شناسانده بود» و در صفحات بعد به نرمی شرح میدهد که چگونه معلمهای دینی مدارس و نظام رسمی آموزش و پرورش آن خدای مهربان و نزدیک را به خدایی دور از دسترس و ناآشنا تبدیل کردهاند.
تعبیر خودش درباره آن خدای بعدی چنین است:«خدای معلمهای دینی مدرسه مثل خودشان بود؛ خدایی با عینکی کائوچویی که یک سری مقررات دقیق و منظم وضع کرده بود؛ سختتر از مقررات مدرسه و هر کس دست از پا خطا میکرد، حسابش با آتش جهنم بود و سُرب داغ و میل گداخته به چشم، یک خدای اخمو و بیاعصاب که انگار همیشه از دنداندرد رنج میبرد و همین روی رفتارهایش تأثیر منفی گذاشته بود! از این خدا خیلی میترسیدم.»
این سفرنامه به دلیل قلم خاص عسکری از نازکخیالیهایی شیرین و دلپذیر آکنده است و خواننده را کاملاً با احساسات و عواطف شخصی نویسنده درگیر میکند و با برداشتها و تخیلات او همراه میسازد. در بخشی از کتاب میخوانیم: «اتاق جمعوجوری پیداکردهام که دنج است. مگر یک کاتب چه میخواهد برای نوشتن جز فراغتی و کتابی و سایه چمنی؟ سرانگشتهایم گزگز میکنند. کلمهها میگویند:«اول من! اول من!» مثل کدخدای قبیلهای که میخواهد جلوی مهمانش خرما ببرد، شیرینهایش، عسل دارهایش، برّاقهایش را سوا میکنم برای چیدن کنار هم.»
بعد اضافه میکند: «شهر رسول نازنین خداست و من با فونت نازنین دارم مینویسم. اندازه قلم را هم از سرخوشی میگذارم روی چهارده. فاصله بین سطرها را هم کم میکنم تا درخت کمتری قطع شود.»

او که سالها پیش در تجربه تلخ و سهمناک زلزلهی بم بسیاری از نزدیکانش را از دست داده بود برای ادامه تحصیلات خود به تهران آمد و ارتباط نزدیک و مستمری با مراکز و نهادهای فرهنگی پیدا کرد اما همچنان گرد و غبار تکانههای زلزلهی شهر مادری در نوشتههای او پیداست و تعلقخاطرش به زادگاه و زیستبوم کهن از آثارش به مشام میرسد. حامد عسکری ریشه دارد و یادکرد مکرر از بم، بر این ریشه تأکید میکند. او با هوشمندی و ظرافت، خاطرات پراکنده کودکی و نوجوانیاش را با ذکر اطلاعات دقیق از زندگی مردم کرمان و شهر بم در جایجای کتاب نشانده و هویت مستقل خود را در نثر و زبان ادبیاش حفظ کرده است.
خانواده در این سفرنامه حضوری بسیار پررنگ دارد. شاید بیراه نباشد اگر این سفرنامه حج را کتاب مادر بنامیم و مگر میشود بی حال و هوای مادر به مدینه رفت؟ شمیم آسمانی محبت مادرها و مادربزرگها و اساساً تعلق عاطفی و رابطهی گرم و صمیمانه با خانواده مثل گل سپید یاس که لای صفحات کتاب بگذارند عطر خوش خود را به خواننده میرساند و مسیر زیارت را با سنگفرش احساس و مهر همراه میسازد.
حامد عسکری سفرنامه خواندنی حج خود را به «گلهای ریز چادر نماز» همسرش تقدیم کرده که «این سفر و سفرنامه» را از برکت دعای او میدان







